|
یکشنبه سی ام بهمن 1384 ( 16:8 ) |
|
نوشته شده توسط لادن
|
|
|
دوستت دارم ها
اين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن دلاي پاك و ساده رو فداي مردم ميكنن اين روزا آدما كمن پشت نقاب پنجره كمتر ميبيني كسي رو كه تا ابد منتظره مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن حقا كه بي وفايي رو خوب هم رعايت ميكنن درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن پاييز كه از راه ميرسه پا روي برگاش مي ذارن اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن چند تا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه جرم تمومشون فقط لذت آشناييه اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه قلباي مثل دريامون پر از خراش و تركه اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه كار چشماي آدما دل رو ديونه كردنه اين روزا كار رويامون از پونه خونه ساختنه نشونه پروانگي زندگي ها رو باختنه
گذشت لحظه هاي با تو بودن و در پاييز عشقمان تامي از دوست داشتن باقي نماند چقدر زودگذر بود قصه من و تو و در آنروز که دست بي رحم تقدير درو کرد گندمزار دلهايمان را و تهي شد همه جا از عطر گل عشق و در کوچ پرنده هاي غمگين در آن کوير آرزو شاعري دل شکسته و تنها مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها قطره اشکي به ياد همه خاطره ها
_دوستت دارم. _مثلاً تا كجا؟ _بهشت. تو چي دوسم داري؟ _آره _مثلاً تا كجا؟ خنديدم و گفتم:دوست داشتن كه تا نداره. اخماتو در هم كشيدي و گفتي:اه زير ديپلم حرف بزن، يعني چه تا نداره زود باش بگو والا قهر مي كنما ... خنديدم و گفتم:خيلي خوب من تسليمم، تو هر چقدر كه مي خواي واسش تا بذار. و تو چشماتو بستي و گفتي تا خدا.... و من باز خنديدم. ...و تو رفتي و هيچ وقت معني تا رونفهميدي يا شايد بهشتتو پيدا كردي..... امّا من هنوز خيلي مونده به خدا برسم پس هنوزم دوستت دارم
مرور خاطرات همواره از چيزهاي ساده شروع ميشود......لذت بودنت در خاطراتم وانچه كه از يك خاطره باقي مانده...... احساس......احساسي لطيف تر از...............................پذيرايي گل از شبنم و انچه كه از يك خاطره باقي مانده...... بعداز لحظه اي:كاش نبودن ترا به لذت بودنت نمي بخشيدم ...........پس ببين چه پر دردم وانچه كه از يك خاطره باقي مانده...... فرصتهاي از دست رفته يك رابطه براي شكفتن.........شكوفاندن عشق در ذهنم
ايكاش........... به همان سادگي مرور خاطرات براي تو.. و به سادگي دادن اجازه براي چشيدن مزه اي كه ديگر زماني براي شيرين كردن ان نمانده................................براي من. يكبار ....تنها ...يك بار با همان لطافتي كه در رويارويي با گل داشتي.... مرا مرور ميكردي..... مروري....................................................................جداي از از رفتار سردم
و انچه از يك خاطره باقي مانده....... تنفري از هم و تفاهمي در رفتن..................................تو ..رفتي ومن....رفتم. بي تو با قسم نپذيرفتن دلي تا........بينهايت به تو با بغضي نه از سر فرقت از....... حسرت با تو.نه بي تو با خاطرات مزه..............تلخت
بي قضاوت از پرسشي............. بي منفعت.....................كدام يك بهتر بودن؟ به خاطر سوگندي براي بخشش................براي دنيايي ديگر..در كنار هم بودن! با احساسي نه لطيف تر از شبنم..مثل گل پذيراي شبنم... خوشحالم كه از قبل گفته ام:خوب است اوقاتي...... ........... ازخود متوقع بودن. ميدانم كه با مرور خاطرات ......................................... بازهم خاطرت را ازردم وبراي اين بار نگفتنت:........................................باز هم بي احساس بودن! . بي تو......... با تو.......... و به تو......... مي گويم: . . .خداحافظ(خدا.....حافظ)
|